|
یک فنجان قهوه تلخ |
|
پس از مستی..... |
خیلی سال پیش بود که الناز اول انشاش نوشته بود فقط برای تو می نویسم ای بی بی باران. اون موقعها من هنوز شعر نمی گفتم شایدم می گفتم و نمی نوشتم شایدم می نوشتم و نمی فهمیدم که دارم شعر میگم. اما همون موقعا ها بود که طبع نوشتنم گل کرد همون موقع ها بود که تصمیم گرفتم نویسنده بشم؟همون موقع ها بود که زنگ ادبیات واسم شد بهترین ساعت دنیا؟واسه همین بود که ادبیات کنکورو ۹۰ زدم؟آدم زیست شناسی نبودم اصلا زیستو نمی فهمیدم عشق پزشکی داشتم؟یا فقط خیال میکردم عاشق پزشکی ام؟
دامپزشکی راه توئه....نری باختی....
این حرف سها بود اون روز که نشسته بودم تو بیمارستان کنار مهسا وقتی منتظر بودیم مامانشو از اتاق عمل بیارن .....
روز بدی بود.خیلی روز بدی بود.
دانشگاه خونه خاله نیست.
خونه خاله!هه!مگه تو خونه خاله آدم راحته؟پس چرا هیچوقت من احساس راحتی نکردم؟
سها سها سها.......
دلم میخواد هزار بار اسمتو صدا کنم.دلم میخواد برم یه جایی که فقط من باشم و تو باشی و خدا. میدونم بهم میگی بچه ننه میدونم بهم میگی خیلی جلفم میدونم.اما دلم میخواد برم دلم میخواد خودمو پاک کنم که یه خود جدید بسازم یه خود جدید.
حالم از بوی گرم ورساچه بهم میخوره دلم یه عطر خنک میخواد مثل کلو واتر که بوی آب خنک بده.........
دلم پرواز میخواد .....و بارون....
دلم تنگ شده واسه چشمات.
واسه دستات.
اون روز بعد از آخرین اس ام است سر گذاشتم رو شونه مهسا و گریه کردم.یه کار دیگه هم کردم که بهت نمیگم دعوام میکنی!!!!!!!!!
فقط بخاطر تو.
+ خط خطییکشنبه 12 مهر1388ساعت 20:31 به قلم کهربا روشن |
شبی که باران فرو میبارد،هر قطره اش فرشته ای است که بر این کویر خشک و تافته،در کام دانه ای،بوته خشکی و درخت سوخته ای و جان عطشناک مزرعه ای فرو می افتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید میدهد.چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطره ای از آن بر پوست تن و پیشانی و لب و چشم خویش حس نکردن،خشک و غبارآلود زیستن و مردن! هرکس یک تاریخ است.عمر،تاریخ هر انسانی است و در این تاریخ کوتاه فردی،که ماهها همه تکراری و سرد و بی معنی میگذرد،گاه شب قدری هست و در آن از همه افق های وجودی ادم فرشته می بارد و آن روح،روح القدس ،جبرئیل پیام آور خدایی برتو نازل می شود و آنگاه بعثتی،رسالتی و برای ابلاغ از انزوای زندگی و اعتکاف تفکر و عبادت و خلوت فراغت و بلندی کوه فردیت خویش به سراغ خلق فرود آمدنی و آنگاه،درگیری و پیکار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ایثار خویش به پیام! که پس از خاتمیت پیامبری نیست.اما هر آگاهی وارث پیامبران است!آن«روح» اکنون فرود آمده است،در شب قدر به سر میبریم.سالها،سالهای شب قدر است،در این شبی که جهان مارا در کام خود فرو برده است و آسمان ما را سیاه کرده است،باران غیبی باریدن گرفته است،گوش بدهید،زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را می شنوید،حتی صدای روییدن گیاهان را در این شب کویر می توان شنید. سلام بر این شب؛شب قدر،شبی که از هزار ماه،از هزار سال و هزار قرن برتر است؛سلام،سلام،سلام،.....تا آن لحظه که خورشید قلب این سنگستان را بناگاه بشکافد،گل سرخ فلق بر لبهای فسرده این افق بشکفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما...و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد.تا صبح بر این شب سلام!
+ خط خطیسه شنبه 17 شهریور1388ساعت 21:7 به قلم کهربا روشن |
باید حرف بزنم ،باید با یه نفر حرف بزنم . از سرم میگذره که زنگ بزنم به رویا یا مهسا یا هوا یا نمیدونم هرکس دیگه. به سرم میزنه به سها زنگ بزنم .سها معمولا از بقیه بیشتر منو میفهمه . ولی از دست هیچکس کاری بر نمی آد. من باید با یه نفر حرف بزنم باید به نفر بگم. باید به یه نفر بگم چه بغضی رو تموم اجزای بدنم نشسته.چه بغضی حرف زدن و خندیدن و راه رفتنمو سخت کرده. این بغض عجیب، این بغض بد...... باید حرف بزنم،باید به یه نفر بگم چه مرگمه باید با یه نفر حرف بزنم.اما اصلا نمیدونم چی میخوام بگم. میخوام بگم از دوست داشته شدن میترسم ؟ از اینکه کسی عاشقم باشه؟از اینکه کسی بهم فکر میکنه؟ آره میترسم. چون دوسش دارم و ندارم.چون اگه خار به پاش بره میمیرم ولی عاشقش نیستم. چون نمی تونم بهش بفهمونم چه حسی دارم. دلم هوای خونه گلستانو داره و درخت شاتوت که ازش بالا میرفتیم. دلم هوای بستنی یخی ها رو داره. دلم هوای فوتبال بازی کردن داره که کسی همگروه من نشه چون دخترم. دلم هوای سینما هلال اهوازو داره و فیلم مرسدس.دلم هوای خونه نادری رو داره با تک درخت انجیر و گل محمدیاش.دلم هوای باغچه خونه شهرک نفتو داره.هوای درختی کنار.هوای کنار چیدن کنار خوردن. دلم هوای تخت خونه باهنرو کرده که تا صبح روش بالا و پایین بپریم. دلم هوای بچگیمو کرده. باید حرف بزنم. باید به یه نفر بگم......... پ ن : این چند وقت مریضی سختی داشتم که بخاطرش تقریبا بستری بودم.تواین مدت مریضی اشکانم مرد. حالا روشنک عجیب تنها شده. دیشب که آبشو عوض کردم دیدم بدجوری بغض کرده.
+ خط خطیجمعه 6 شهریور1388ساعت 19:3 به قلم کهربا روشن |
چند سال پیش دبیرستانی که بودم کلاس داستان نویسی می رفتم. یادمه آخرین موضوعی که نوشتیم این بود که یک ادمی تو فرودگاه با دوتا آدم خارجی برخورد میکنه و چند جمله انگلیسی صحبت میکنه. قصه ای که نوشتم اسمش «سرمه» بود. قصه مردی بود که تو فرودگاه منتظر نامزدشه که همیشه سرمه میکشیده. بعد تو فرودگاه با یه زن و مرد خارجی برخورد می کنه که فکر می کنن اون راننده شونه و مرد حس می کنه که اون دختر چشم سبز تو دستهای مرد چاق اسیر بوده. هواپیما میشینه و نامزد مرده تو هواپیما نیست. مرده زنگ میزنه ایران به نامزده و اون میگه که پشیمون شده و نمیتونه بیاد پیشش. مرده همین جوری خیلی بغض میکنه و یدفعه می بینه که صدای گریه می اد و برمیگرده می بینه اون دختر چشم سبزه نشسته کنارش و بعد هم دست دختره رو میگیره و میره. البته من داستان نوشتنم به مراتب بهتر از قصه تعریف کردنمه.خودم قصه سرمه رو خیلی دوست داشتم. چند وقت پیش یعنی حدودای دی و بهمن بود که دوباره تب قصه نوشتنم گل کرد و شروع کردم قصه هایی رو که یه قرن بود تو ذهنم مونده بود نوشتم. یه قصه ای نوشتم به اسم «دل و دیده» که خودم دوسش داشتم و تقریبا از روی همون قصه سرمه نوشته شده با این تفاوت که اینجا این ضرب المثل برای هردو زن و مرد مطرحه: از دل برود هر انچه از دیده برفت. اتفاقا دیشب یکی از دوستانم هم گفت که از قصه خوشش اومده. به همین مناسبت و به علت تقاضاهای متعدد!!!!! این قصه رو میذارم اینجا که بخونید بلکه دلتون وا شه! دل و دیده مرد روی صندلی فرودگاه راحت نبود. جابجا شد، بلند شد دوباره نشست.پرواز تاخیر داشت و دو ساعتی می شد که منتظر بود.دسته گل را گذاشت روی صندلی کناری. رزهای صورتی پلاسیده بودند. موهای کم پشت را با دست شانه کرد.کت را در آورد و دوباره پوشید.چشمها را بست ، سعی کرد چهره زن را بخاطر آورد. یادش نیامد فقط دو چشم سیاه سرمه کشیده توی ذهنش بود. فکر کرد چرا عکسی از زن ندارد. زن گفته بود :«تو این مدت می خوام خودم تو ذهنت باشم، نه یه تیکه کاغذ که میشه مچاله کرد و انداخت دور» چند سال گذشته بود؟ سه چهار سال بیشتر نبود اما انگار هزار قرن گذشته بود.مرد فکر کرد چرا این همه دور مانده اند؟ خواسته بود کارو بارش جور شود یا اقامت زن را نتوانسته بود بگیرد؟ شاید هردو! کت را درآورد حس کرد گرمش شده.صدای گریه زن پیچید توی ذهنش:«تو دیگه منو دوست نداری.اقامت بهانه است،پول نداشتنت بهانه است.» مرد هرکار کرد صدای خودش را نشنید.لابد بهانه آورده بود یا دلداری داده بود و گفته بود : «من هنوز عاشقتم.» عاشقش بود یا فقط خیال میکرد که هست؟بخاطر همه سالهایی که کنار هم بودند. بخاطر لحظه ای که برای بار اول گفت دوستش دارد، بخاطر نوار سبز شاخه درخت شاتوت :«وقتی بزرگ شدیم با هم عروسی کنیم!»صدای بچگی خودش بود یا صدای زن؟ اگر عاشقش بود پس چرا این همه دودل بود؟ یک هفته ای با خودش کلنجار رفت تا خبر بلیط گرفتنش را به زن داد و زن خیلی سرد گفت: «ممنون، می بینمت.» همین!بی هیچ حرف اضافه ای. مرد بلند شد از روی صندلی آبی. خیانت کرده بود یا تنها بود؟خودش جواب داد:«تنها بودم».وجدانش گفت:«خیانت کردی.» سعی کرد عکس زن چشم آبی را از توی ذهنش پاک کند.توی دلش داد زد:«خیانت نکردم.تنها بودم»و یاد دوسالی افتاد که دائم زن چشم آبی را دیده بود.گاهی چشمهای آبی را سیاه می دید.یک سالی بود که زن چشم آبی رفته بود و دیگرهمدیگر را ندیده بودند.فکر کرد«:به هم عادت کرده بودیم؟» حتما! مطمئن بود که عاشق زن چشم آبی نشده بوده،عادت بود یا شاید برای فرار از تنهایی. زن چشم آبی که رفته بود به صرافت آمدن زن چشم سیاه افتاده بود:« به اون هم عادت کرده بودم؟یا عاشقش بودم؟شاید هردو!» زن چشم سیاه از کجا می دانست؟ صدای زن پیچید توی ذهنش:« میدونم بهم خیانت میکنی.فراموشم کردی.انقدر راحت که کس دیگه ای به جام بیاد تو قلبت.» مرد باز یادش نیامد چه جوابی به زن داده بود.شاید دوباره دلداری داده بود و گفته بود که دوستش دارد. چهره زن چشم سیاه توی ذهنش نبود و زن چشم آبی هم.انگار فقط خودش بود با صدایی که انگار از دوردستها می آمد.صدای خودش بود که دور حوض کاشی میچرخید و صدای دختربچه ای شاید که برای عروسکش لالایی می خواند. صدای خودش بود که از درخت شاتوت بالا می رفت تا نوار سبز را باز کند.بالا رفت و بالاتر،انقدر بالا که دیگر صدای هیچ زنی شنیده نمی شد. نفهمید چطور فرودگاه را ترک کرد.چطور سوار ماشین شد و چطور به آپارتمانش رسید و روی تخت دونفره اش ولو شد. بین مسافران زن پرواز تهران-فرانکفورت هیچ زن چشم سیاهی نبود. از دور صدای خنده می آمد.
+ خط خطیجمعه 9 مرداد1388ساعت 18:20 به قلم کهربا روشن |
بابت پست قبلی شرمنده! اصلا حالم خوش نبود می دونید گاهی میزنم بالا گاهی میزنم پایین! در کل یه مقادیری خلم! خب به سلامتی و میمنت هم که بالاخره اس ام اس آزاد شد و در باغ شهادت هم که کماکان باز باز است. سقوط هواپیما رو میگم.سقوط هواپیما ها رو.... جون ادمها چقدر ارزش داره؟ چند هزار تومن؟به اندازه یه بلیط رفت و برگشت تهران-ایروان؟به اندازه یه مسافرت چند روزه تو جاده تهران-مشهد؟ به اندازه یه پرواز یه رفتن؟ غصه دار نبودم اما چقدر راحت جون مردم به بازی گرفته میشه؟ هرچند دیگه مهم نیست ....چندنفر تو این مدت تو خیابونها کشته شدن؟ اون وقت واسه شهیده حجاب تشییع جنازه نمادین گرفتن.....نمیگم نگیرند اما به قیمت اینکه جون مردم خودمون بی ارزش باشه....آدمهای زیادی تو چین هرروز دارند کشته میشن....اما به چین نیاز کشوری داریم....باید لال شد....باید ندید......... بازهم زدم بالا..... بالای بالا..... حال و هوای الآنم هیچ تناسبی با اهنگی که دارد در گوشم پخش می شود ندارد! نصف شعر را که متوجه نمی شوم بقیه اش اما می گوید: عشق منی تو شیطون بلا .....واسه ما نیا تو ناز و ادا! یعنی اوج شعر! هرچند شایدهم حق داریم.....وقتی نه تفریحی هست نه شادی نه هیچ چیزی برای خوش بودن مجبوریم با این اهنگها یه من حالمونو بهتر کنیم...الآن داشتم در چشم باد می دیدم.نمی دونم چرا غیر از جومونگ و فوتبال باقی برنامه های تلویزیون رو نگاه می کنم...بغضم گرفت خاموشش کردم.لعنتی غصه خالیه فیلمه.همه دیوانه ن به خدا. متاسفم... واسه خودمون واسه خودم واسه تو.... متاسفم واسه دلگیری و دلتنگی و دلمردگی خودمون..... حالم بد نیست هان....اما کدوم آدمیه که این روزا حال خیلی خوش و خجسته ای داشته باشه! خجسته زند احمد رضا! دیدی تو این فیلمه این خجسته هه فامیل نداره؟ به همه میگه خجسته زن احمد رضا! ای خدا خودت کمکمون کن تا آخرش من یکی خل می شم میرم تیمارستان! الله اکبر.....
+ خط خطیشنبه 3 مرداد1388ساعت 16:10 به قلم کهربا روشن |