|
معشوقه ی جدید و لوند تو نیستم
گاهی آدم حس می کند دارد خواب می بیند یعنی اصلا هی یک چیزهایی پیش می آید که شبیه زندگی عادی نیست... بعد می روی می ایستی بالای پارک پرواز انجا که اولین بار که بالایش ایستادی حس کردی همه دنیا مال توست و فریاد می زنی :خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مدتهاست که فهمیده ام جز خدا هیچکس هوایم را ندارد و گاهی هوایش آنقدر کم می شود که فکر می کنم نکند به همین زودی ها خفه شوم! نمی دانم چه م شده است دارم معتاد می شوم دارم به این اشکهای نیمه شب و این خوابهای نا آرام و این صبح های پر سردرد معتاد می شوم..دارم به ترافیک و بی آر تی چمران و روتین...این زندگی روتین عادت می کنم... دلم نا ارام است و هی بغض می کنم برای امتحان شیر و پاتو و اناتومی که هنوز پاسش نکرده ام و باید ترم ۳ پاس می کردم.... دارم فکر می کنم که محیا تابستان پیش درمانگاهی امتحان می دهد و من هنوز علوم پایه نداده ام! چه غلطی می کنم و دنیا دارد با من چه غلطی می کند... وقتی خوابم می اید می روم توی نمازخانه و گرمای شوفاژ که بهم می خورد اصلا یادم می رود که خوابم می آمده است! این همه تناقضات زندگی من است که دارد مرا می کشد.... بد اخلاقی که می کنم خودم هم نمی دانم چه مرگم است و بعد خودم پشیمان می شوم...توی عصبانیت انگار اصلا یادم می رود که چقدر این روزها می توانستند خوب باشند اگر من انقدر بی بهانه دلگیر نبودم.... گاهی وقتها...بعضی آدم ها...حرفهایی را می گویند....که اگر نمی دانستیشان.....خوشبخت تر بودی....آرام تر هم بودی.... دارم به اشک معتاد می شوم.
عادت کردم فقط وقتهایی که حالم بد است می آیم وبلاگ...بد است این حرکت ها همه فکر می کنند افسردگی مفرط دارم! فلوکسیتین می خورم اما گمان نکنم ربطی به افسردگی داشته باشد!! لعنت به این هوا...برف که می بارد حالم خوش نیست نمی بارد هم حالم خوش نیست ...دنیا چرا این شکلی شده؟ خدایا؟ چرا کاری نمی کنی؟ چرا نباید همه چیز درست باشد؟ چرا کاری نمی کنی؟ چرا وقتی آدم فکر می کند همه چیز دارد درست می شود گند می خورد به همه چیز؟ امشب خواب ندارم...زده به سرم...عصر کلی ساعت وبگردی خواندم و وبلاگ خوب خواندم و وبلاگ بد...شبیه آدمی هستم که انگار از یک بلندی پرت شده است...گیج و منگم... دیشب نه کمل اثر کرد نه پک های نصف و نیمه لیمو-نعناع....حتی گریه وسط خیابان هم اثر نکرد...دیگر هیچ وقت هیچ چیز درست نمی شود.... دارد برف می بارد و به ایلیا گفتم :زمین از آمدن برف تازه خشنود است من از شلوغی بسیار ردپا بیزار......... دارم می میرم و انگار که باید با این مردن کنار آمد...خشمگینم و انگار باید با این خشم کنار آمد ....دلگیرم و انگار باید این دل را تنها دید از این پس.... از همان روزی که کویر کنسل شد باید بهش فکر می کردم که دیگر هیچ وقت هیچ چیز هیچ جوری درست نمی شود.... ای ترس تو را شکر که با این همه تردید یکبار نیاویختم از سقف طنابی.........
دارد می شود یک سال از کویر و باران و بغلم کردی و آرام شدم در باران ها از اینکه نوشتم باران چییز خوبی است.... دارد می شود یک سال و یک سال خوب بود... آرام بود باران بود... گاهی حس می کنم خوب است که خوشبخت باش که تنها نباشی که باران باشد آغوش باشد... آخر هفته کویر مصر...برای آرامش...شاید..برای تنهایی های باهم بودن برای دیوانگی!
زنی دچار درختان گیج و باریکم چقدر سم زده ام من! چقدر تاریکم! منی که مایه ی آرامش درختانم به ناله های تبرخورده ی تو نزدیکم غمم به چرکی ِ تبخال های تهران است خودم به تردی ِ ته لهجه های تاجیکم کلاغ ِ مرده که فر خورده لای موهایم! نشسته فضله ی گنجشک، روی ماتیکم! شبیه خستگی ِ عیدهای بیکاری به رنگ تسلیت کارت های تبریکم خدای بی رمق من! چرا حواست نیست؟ به اضطراب ِ علف های هرز لائیکم! بی هوا هی بی دلیل تنهام.... گریه می کنم. فلوکسیتین هیچ غلطی نمی کند...... هیچ کس هیچ غلطی نمی کند... هی گریه می کنم....
|
About![]()
اینجا همان جای قبلی است
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 آرشيو Links
سایت هفته نامه ی چلچراغ
سلمان |